امروز: سه شنبه 4 ارديبهشت 1397
کانال رسمی تلگرامی سهیل سنقر
شهدا و رزمندگان
قیمت خودرو
اجاره بنر تبلیغاتی
23. بهمن 1396 - 8:55   |   کد مطلب: 305238
به مناسبت ایام الله دهه مبارک فجر صورت گرفت؛
گفتگوی "سهیل سنقر" با فرزند "اولین شهید" دوران انقلاب در سنقروکلیایی
صمد کاکایی فرزند شهید اسماعیل کاکایی اولین شهید دوران انقلاب اسلامی در شهرستان سنقروکلیایی در جواب سوال خبرنگار سهیل سنقر مبنی بر اینکه از زمان انقلاب و شهید کاکایی سخن بگویید اظهار داشت : بنده در آن زمان سن زیادی نداشتم ولی هر سال با نزدیک شدن به ایام الله دهه مبارک فجر با مرور مطلبی به یادگار مانده از برادر بزرگم (مرحوم جمال کاکایی) یاد روزهای انقلاب را برای خود تجسم می کنم که آن را خدمت شما عرض می کنم .

به گزارش سهیل سنقر صمد کاکایی فرزند شهید اسماعیل کاکایی اولین شهید دوران انقلاب اسلامی در شهرستان سنقروکلیایی در جواب سوال خبرنگار سهیل سنقر مبنی بر اینکه از زمان انقلاب و شهید کاکایی سخن بگویید اظهار داشت : بنده در آن زمان سن زیادی نداشتم ولی هر سال با نزدیک شدن به ایام الله دهه مبارک فجر با مرور مطلبی به یادگار مانده از برادر بزرگم (مرحوم جمال کاکایی) یاد روزهای انقلاب را برای خود تجسم می کنم که آن را خدمت شما عرض می کنم .

   

 

شب بود ،شبی تاریک و دردآور بطوریکه تاریکی مطلق بر همه جا سایه افکنده بود در آن ظلمت و سیاهی شب کوچکترین روزنه ای از روشنایی دیده نمی شد افق و از صبح و سپیده صبح خبری نبود چون آن روزها دوران حکومت ننگین ستم شاهی بود و ظلم و خفقان بر همه جای ایران چون ابری تاریک و سیاه افکنده بود.

 

پس از صرف افطاری و شام پدرم لباسهایش را پوشید روانه مسجد شد بعد از رفتن پدر من هم آرام و قرار نداشتم ،دلشوره عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفته بود در آن زمان من 17 ساله و در سال دوم دبیرستان مشغول تحصیل بودم به اندازه خود اطلاعاتی پیرامون برنامه های رژیم منحوس پهلوی از واقعه 15 خرداد 1342 به بعد و شرایط  و موقعیت جامعه در ذهن داشتم و آن روزها در بعضی از شهرهای ایران مانند قم، تبریز، جهرم و ... تظاهراتی خونین بر علیه حکومت شاه بر پاه شده بود و جلسات سری و مخفیانه در بعضی از محافل و مجالس ادامه داشت.

 

 

شهرستان سنقر در آن زمان در بین شهرهای استان کرمانشاه مرکزیت داشت و اکثر روحانیون و مخالفین حکومت در این شهرستان بر علیه حکومت به سخنرانی می پرداختند و بالاخره بعد از چند دقیقه به طرف مسجد امامزاده احمد علیه السلام به راه افتادم ،واعظ مسجد جناب آقای سید جواد حسینی مشغول سخنرانی بود و مسجد مملو از جمعیت بود جلو درب مسجد حدوداً ده نفر از مأمورین شهربانی با لباس مبدل نشسته بودند اوضاع و احوال غیر عادی به نظر می رسید.

 

جوانان پر شور و انقلابی در مسجد نشسته بودند و وضعیت غیر عادی و اضطراری به نظر می رسید و شب آبستن حوادث بود زمانی که وارد مسجد شدم پدرم در صدر مجلس روبروی حضار نشسته بود بارها و بارها پدرم در محافل عمومی ، خصوصی و خانوادگی اظهار می داشت اسلام در حال حاضر از هر زمان دیگر احتیاج به مبارزه و جانفشانی دارد و من باید جان خود را فدای اسلام و آیت الله خمینی نمایم و به ایمان و عقیده و گفتار خود عزم راسخ داشت و دراین زمینه کوچکترین شک و تردیدی به دل راه نمی داد.

 

 

بالاخره سخنان واعظ به اتمام رسید یک مرتبه فریاد "زنده و جاوید باد یاد شهیدان ما" از طرف یکی از حضار طنین انداز شد به یکباره جمعیت حاضر در مجسد شعار ذکر شده را تکرار و همگی به طرف بیرون راه افتادند تظاهرات شروع شد و برای اولین جمله مرگ بر این سلطنت پهلوی مرگ بر شاه خائن از حلقوم گرم تظاهر کنندگان این مرز و بوم به صدا در آمد و سکوت مطلق و تاریکی سنگین و پرده مخوف حکومت شاهی و رعب و وحشتی که بر همه جا سایه افکنده بود دریده شد.

 

 

براستی در آن شب فراموش نشدنی و آن شعارهای تند و آتشین که از حلقوم گرم تظاهر کنندگان به هوا برخاست تزلزل در ارکان پایه های حکومت ننگین پهلوی انداخت بالاخره تظاهر کنندگان مقابل بانک رهنی رسیدند و باسنگ و چوب و ... شیشه های بانک را شکستند ناگهان با صدای شلیک گلوله از طرف مأمورین به سوی تظاهرکنندگان اوضاع و احوال دگرگون گردید و تظاهر کنندگان همچنان با صدای رسا با دادن شعارهای مرگ بر شاه بطرف خیابان مجیدی براه افتادند و دقیقه به دقیقه بر تعداد مأمورین شهربانی ، ژاندارمری افزوده می شد و به سوی تظاهر کنندگان تیر اندازی می کردند.

 

 

من هم به اتفاق چندین نفر مسیر را دور زده به جایگاه اول برگشتیم در این اوضاع و احوال در میان شلوغی جمعیت از تیر خوردن و مجروح شدن پدرم با خبر گردیدم با شنیدن این خبر بی اختیار به طرف چهار راه محل واقعه که هم اکنون بنام آن شهید نامگذاری گردیده براه افتادم به محل که نزدیک شدم دو نفر پاسبان با اسلحه جلو مرا گرفتند و نگذاشتند قدمی فراتر بگذارم صدای تیراندازی لحظه ای قطع نمی شد مأمورین شهربانی در خیابان های شهر به هر کجا که صدای بر می خواست تیراندازی می کردند .

 

این وضعیت تا نزدیک سحر ادامه داشت بالاخره من هم خود را به خانواده ام رساندم و با تلاش و تقلای بیش از حد توانستم تعداد 10 واحد خون از اقوام و بستگان و .. تهیه نمایم تا پدرم را در اتاق عمل معالجه نمایند و برای انجام کارهای مربوطه با آمبولانس بیمارستان جابجا می شدم در هر صورت آن شب ظلمانی و سخت و سنگین به صبح مبدل گردید و تعداد بی شماری از مأمورین نظامی از کرمانشاه وارد شهر سنقر گردید و شهر تقریباً به حالت حکومت نظامی درآمد.

 

 

عده زیادی ازکسانیکه از قبل شناسایی شده بودند دستگیر و روانه زندان گردیدند و از آن روز به بعد پدرم ملاقات ممنوع اعلام شد و چندین نفر مأمور مسلح در جلو درب اتاق و پشت اتاق نگهبانی می دادند روز دوم با التماس و گریه و زاری با حضور رئیس دادگاه من به اتفاق مادرم و عمویم جهت ملاقات و بازجویی بطرف اتاقی که پدرم در آن بستی بود هدایت شدیم و بیمارستان و مأمورین گوشزد نمودند که حق ندارید با زبان ترکی ومحلی صحبت نمائید فقط با زبان فارسی و هیچ سوال و جوابی نباید رد و بدل شود ما هم به ناچار قبول کردیم.

 

 

در اتاق به مدت ده دقیقه بالای سر پدرم ایستاده بودم به سختی نفس می کشید و از ناحیه شکم مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود شبهایی سخت و دشواری را پشت سر گذرانده بود رئیس دادگاه سوالاتی از پدرم راجع به چگونگی ماجرا کرد ولی پدرم به هیچ یک از سوالات جواب درستی نداد و رئیس دادگاه حتی اسم چندین نفر تظاهر کنندگان را به زبان آورد ولی پدرم اصلاً اسم کسی را به میان نیاورد و اصرار آنها هم برای اعتراف  گرفتن نتیجه ای در بر نداشت و ما هم با سکوت وچشمان اشکبار این منظره غم انگیز رانظاره گر بودیم.

 

 

این اولین و آخرین ملاقات و دیدار من با پدر بود به غیر از من هیچ یک از برادرانم موفق نشدند با پدرم ملاقات نمایند صبح روز بعد یعنی برابر اول شهریور سال 1357 مصادف با 17 رمضان پدرم پس از سه روز در بیمارستان به دیار باقی شتافت و به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت رسید .

 

 

دیدگاه شما

آخرین اخبار